تبليغاتX
تنها مینویسم ...از تنها ترین تنهایی...
بهار امد و شمشادها خزان شده اند ...
 

سلام به همه ي دوستاي عزيزم . ببخشيد كه مدتيه به روز نشدم و براتون مطلب تازه اي نذاشتم .  ولي يه خبر خيلي مهم و دsت اول براتون دارم .


راستش از خيلي وقت پيش به همراه گروهي از دوستان ، در تلاش بوديم كه يه سايت راه بندازيم . و بنا به پيشنهاد عزيزان ، من به عنوان مدير بخش ادبي سايت انتخاب شدم و فعلا براي مدتي قراه فعاليتم رو تو اون سايت ادامه بدم . از همه ي دوستاني كه تو اين مدت به من منت گذاشتن و با نظرات گرمشون و پيشنهادات ارزنده شون كمكم كردن تا بهتر و بهتر بنويسم ، ميخوام كه  تا اطلاع بعدي ، براي ديدن و خوندن كارهام به اين سايت كه آدرسش رو اين زير براشون لينك گذاشتم مراجعه كنن و من رو از نظرات ارزنده شون بي نصيب نذارن . پس وعده ي ما سايت تيليت ... منتظرتونم . ( راستي وقتي وارد محيط سايت ميشيد آخرين پستهايي كه توسط مديران بخشهاي مختلف سايت گذاشته ميشه ، تو صفحه اول قرار ميگيرن . پستهايي كه داراي اسم : سخن سائل - نوشته شده توسط صفر - هستند مربوط به مطالب من هستن . اگه خواستيد همه ي مطالب منو ببينيد از قسمت : مطالب موجود در سايت -وارد سخت سائل بشيد . ... اميدواترم عادت كنيد ... باز هم ممنون .)


www.tilit.ir


< a>

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 2:54  توسط s@el   | 

 

میون این همه زیبایی ، میون این همه سبزی ، زیر بارش بارونهای طلایی ، امروز سیاه نوشتم . سیاه سیاه . امروز سیاه نوشتم به زلالی تموم اشکهایی که رفت . اما مسافر هیچ وقت بر نگشت . سیاه نوشتم به سیاهی روزی که چند سال پیش فکر میکردم آخرین روز زندگیمه . ولی حیف که نامم انسان بود و به صبر محکوم بودم .

امروز سیاه نوشتم به سیاهی دهم فروردین . به سیاهی روزی که همه ی عمرم برام سیاه میمونه .

 این روزها دلم بدجوری برات تنگه . کاش میموندی تا امروز از چیز دیگه ای بنویسم . کاش میموندی تا امروز حس و حالم طور دیگه ای بود . کاش میموندی ...

    

کاش هیچ وقت دهم فروردین از راه نمیرسید . کاش دهم فروردین از روی تقویم پاک میشد . کاش سالهامون سیصدو شصت و چهار روزه بودن ...

    ولی ... ولی حالا حالات که نیستی دیگه فقط باید بگم : خدایا . هر چی تو بخوای . تسلیم ...

-----------------------------------------------------------------------

میدونم رفتن تو دست خدا بود میدونم

آخر راهمون از همدیگه وا بود میدونم

میدونم آسمونا فرش قدمهای تو بود

پر کشیدن همه ی شوق و تمنای تو بود

میدونم ، گرچه نگفتم ، ولی حالا میدونی

هی منو میشکنی و به آسمون میکشونی

میدونی ؟ زندگی اینجا واسه من پیچ و خمه

شور عاشق شدنم خوب میدونی ، خیلی کمه

میدونی اینجا همش منتظر روز و شبم

واسه آخرین نفس ، همیشه در تاب و تبم

میدونی ، سه تار من صدای حزن و غم داره

بد جوری گرمی شعرای شما رو کم داره

میدونی ، دلم پر از ترانه ی رسیدنه

صدای ترانه هات همیشه تو گوش منه

میدونم زمونه خوب با هر دوتامون تا نکرد

میدونی دنیا به من ، به تو ، چرا وفا نکرد ؟

میدونم ، خوب میدونم رنگ دلت خدایی بود

همه ی ارزش عشقمون تو این جدایی بود

میبینی ، رنگ چشام رنگ گلای قالیه

عزیزم بد جوری جات اینجا کنارم خالیه /s@el

---------------------------------------------------------

 

کاش میشد طور دیگر پر گرفت

ابتدای جاده را از سر گرفت

کاش میشد در مسیر زندگی

تکیه گاهی دیگر و بهتر گرفت .../s@el

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 2:48  توسط s@el   | 

بلبلکلن عاشق ، تو دامن بهارن

سبد سبد ترانه ، دارن براش میارن

ابرای پاره پاره ، دوباره دست به کارن

تو پهنه ی طبیعت ، اشک شادی می بارن

خورشید خانم طلایی ، بازم داره میخنده

با عشق آتشینش ، دل به بهار میبنده

ستاره ها بیدارن ، بنفشه ها خمارن

زنبورکا تو دشتها ، گلها رو می شمارن

درخت پیر جنگل ، جوون شده دتوباره

پرنده ها میخونن ، آی آدما بهاره

دلهای پیر بیدار شن ، دوباره دست به کار شن

الهی که همیشه ، بهاری موندگار شن .../ آمین / s@el

----------------------------------------------------------------

حرف اول :سلام عید همتون مبارک . الهی که سال خوب و پر برکتی داشته باشید . الهی که تو همه ی روزهای سال تنتون سالم و لباتون خندون باشه . الهی که تو هر روز امسال عاشق تر از دیروزش باشین .  . عاشق بابا . عاشق مامان . عاشق خدا . عاشق زمین . عاشق آسمون . عاشق وطن . عاشق ...

حرف دوم : ببخشید که این آپم خیلی دیر شد . آخه به زور میتونم به کارام برسم . عید و عروسی های مختلف و مسافرت و کارهای خونه و ... امیدوارم که عذرم موجه باشه ...

حرف سوم : جاده ها خیلی شلوغ شدن و عروس گیلان تو این روزها پذیرای قدمهای گرم خیلی از هموطناست . تو رو خدا یه ذره رعایت کنید . نذارید روزهای خوبتون و روزهای خوبمون به این راحتی خراب بشه ... در ضمن مراقب طبیعت هم باشید لطفا . نذارید طبیعت ازمون دلخور بشه که خدا و بنده ی خدا رو خوش نمیاد ...

حرف آخر : تعطیلات خوبی داشته باشید . طبق طبق دوستون دارم ... /S@EL  

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 2:45  توسط s@el   | 

پدرت چون گربه ی بالغی

می نالید

و مادرت در اندیشه ی درد لذتناک پایان بود

که از راه گذر خویش

قنداقه ی خالی تو را

می بایست

تا از دلقی حقیر

بینبارد ،

و ای بسا به رؤیای مادرانه ی منگوله یی

که بر قبه ی شب کلاه تو می خواست دوخت .

باری –

و حرکت گاه واره

و اندام نالان پدرت

آغاز شد .

 

گورستان پیر گرسنه بود

و درختان جوان گودی می جستند ! –

ماجراها همه این است ... آری ...

 ورنه

نوسان مرده ها و گاه واره ها

به جز بهانه ای نیست .

 

اکنون جمجمه ات عریان

بر آن همه تلاش و تکاپوی بی حاصل

فیلسوفانه

لبخندی می زند .

به حماقتی خنده می زند که تو

از وحشت مرگ

بدان تن دردادی :

به زیستن با غلی بر پای و

غلاده یی بر گردن

 

زمین

مرا و تو را و اجداد ما را به بازی گرفته است

و اکنون ...

هیچ به از نیشخند زدن نیست

اما من آگاه نیز بر نخواهم جنبید

حتی به گونه ی حلاجان ،

چرا که میان تمامی سازها

سرنا را بسی ناخوش میدارم ./// آیدا در آینه / شاملو .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 23:23  توسط s@el   | 

بشکه ها ای بشکه های روسیاه

ای درونتان پر شده از خون ما

خود اگر چه بی بها و قیمتید

حاملان خون پاک ملتید

هان کجا ره میسپارید اینچنین

عازمید اندر کدامین سرزمین

خون ما شد در کدامین تن روان

می دهد او ، بر کدامین مرده جان

بشکه ها ای حاملان زندگی

ای درونتان روشنی تابندگی

ای ز هستیتان دیارم غرق نور

ای شماها آیت شوق و سرور

با شماها ما قرین شوکتیم

رهروان قله های عزتیم

مگذرید از نیلی عمان ما

همره دزدان بی ایمان ما

دیوها ! ای دیوهای سنگدل

ای قساوت از شما زشتان خجل

ناکسان ، نا مردها ، مزدورها !

قطره ای هم سهم ما ، از بشکه ها

بی وطنها ، پستها ، بی مایگان

ای شما از زشت کاری هم عنان

از شما در کشور من نور نیست

ناله ای جز ناله ی شب کور نیست

ای گروه بردگان خود فروش

حلقه ی دشمن شماها را به گوش

از شماها کشورم ویران شده

پایمال چکمه ی دیوان شده

همتی ، آزادگان طغیان کنید

خانه ی اهریمنان ویران کنید ...///موج-الف

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 19:2  توسط s@el   | 

      

  شیخ کامل نقش بندی بر روی پله ی خانه ی ساده اش که در محوطه ی مسجد بود نشسته بود که اتومبیلی وارد محوطه ی مسجد شد . زن و شوهری از آن پیاده شدند و به محضر شیخ رسیدند . مرد سلامی عرض کرد و سرش را خم نمود تا دستان شیخ را ببوسد . شیخ بسیار عصبانی شد و دستش را کشید و رو به پسرش کرد و از او پرسید : این احمق کیست .

پسرش کمی شرمنده شد مرد  و زنش را که از خانواده ای با پستهای بلند پایه ( و البته خدا دوست ) بودند معرفی کرد . زن و شوهر که از کرامات حضرت شیخ داستانها و ماجراها شنیده بودند از اینکه احمق خطاب شده بودند بسیار متعجب بودند ُ در محضر شیخ نشستند . بعد از کمی گفت و گو مرد از شیخ پرسید : آقا . شما در ابتدای ملاقات من را تحمق خطاب کردید . میتوانم دلیلش را بدانم .

شیخ فرمود : دستی را که تو خواستی ببوسی از دست سگ بدتر است و خودت قضاوت کن . احمق نیستی ؟

مرد بسیار ناراحت شد و گفت : یا شیخ . نفرمایید که ما هر چه داریم از دستان و وجود شماست .

شیخ فرمود : من این حرف را از روی منطق زدم مرد . سگ سه خصوصیت دارد که برتری دارد بر من .

اول اینکه سگ خیلی چیزها را قبل از وقوعشان پیش بینی میکند که این صفت اولیاء خدا و از کرامات آنها است .

دوم اینکه سگ انقدر به صاحبش وفادار است که تمام شب را گرد خانه اش نگهبانی میدهد و تا صبح نمیخوابد و در حالی من حتی نتوانسته ام یک شب را تنها با یاد صاحب خودم و خالق یکتایم شب زنده داری کنم .

و سوم اینکه سگ ،سگ است و مسئوایتی بر دوشش نیست . اما من انسانم و کشیدن نام انسان بر دوش من مسئولین بزرگی است که بسیار سخت است بتوانم از پسش بر آیم .

مرد انگشت حیرت به دهان گرفت و رو به زنش گفت : هر جا رفتیم دستشان را دو متر به سمت لبهایمان دراز کردند . اما به حق که اینجا که آمیدیم همانجاست که سالها دنبالش گشتیم و نیافتیم .

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پ-ن -۱) شیخ کامل نقش بندی از عرفای بزرگ و عالی مقام از طریقه ی نقش بندیه بود که شجره نامه اش با چند واسطه ، به حضرت علی (ع) و پیامبر اکرم (ص) میرسد. این طریقه چندین سال پیش وارد منطقه ی تالش شد و مریدان و پیروان بسیاری پیدا کرد .  

پ-ن-۲)مکتب نقش بندی اعتراضی بود به تصوفی که دستگاهی شده بود و بیش از آنکه به اصل و معنای عرفان بپردازد به ظواهر و رسوم میپرداخت . اعتراضی بود به صوفیان خانقاهی خلوت نشین بی کاره و درویشان قلندر و یاوه گر . مکتب نقش بندی آنگونه مراتب شیخی و مرشدی را که جر نام و مقام چیزی در درون نداشت و از حقیقت ارشلد و تربیت درو شده بود و پوست بی مغزی را می مانست رد میکرد .

همه ی پیروان و عرفان این مکتب از کسب روزی حلال و کار و تلاش خود و خانواده شان امرار معاش میکردند و سربار جامعه هم نبودند و در بین جامعه می زیستند و از دیگران جدا نبودند . یکی از مهمترین علل محبوبیت و گسترش پیروان نقش بندی ساده زیستی این فرقه و اجتناب از تظاهر و پند و موعظه ی غرض آمیز مردم بود . به طوری که طریقه ی نقش بندی از ایالت چینی هانسو ،تا قازان ، و قفقاز و قسطنطنیه و از هند و تا مصر و شام و از بلخ و بخارا تا بصره و بغداد و از توران تا ایران در همه ی بلاد اسلامی انتشار یافت و در یکی دو قرن یکی از پر نفوذ ترین و بزرگترین طرایق صوفیه شد .

 

منبع : سخنان گرد آوری شده استاد جمال الدین نقش بندی و استاد نصرت الله اسد پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 20:55  توسط s@el   | 

رحلت پیامبر نور و رحمت ، رسول اکرم ( ص ) و شهادت فرزندان رسول خدا ، امام حسن ( ع) و امام رضا ( ع ) بر عاشقان

خاندان عصمت و طهارت تسلیت باد ...

 

یه درد و دلی کردم با پیامبر عزیزمون . میدونم که زبونم خیلی کوچیکه و قلمم بسیار ناچیز . ولی گفتم و میدونم که میشنوه ... گذاشتم براتون به امید اینکه ...

 

آمدی با واژه ای از نورها

آمدی بر جنگ این شب کورها

آمدی جانم فدای پای تو

گوشهایم مست هر آوای تو

آمدی از خواب بیدارم کنی

مست بودم باز هشیارم کنی

آمدی این چشمها دیوانه ات

خاک روب آستان خانه ات

آمدی ای ملجاء من آمدی

حمدی و عشقی محمد(ص) ، احمدی

رفته ای از پیش ما حالا ، کنون

امتت رویش نهاده بر جنون

امتت دیگر مسلمان نیستند

اهل دین و عشق و قرآن نیستند

عده ای دیگر به نام دین تو

آبرو بردند از آییین تو

عده ای هم گفته اند ما با خدا

کرده ایم خود را ز انسانها جدا

هر که دین دار است ، ریشی ساخته

از برایش شهر و کیشی ساخته

هر که دین دار است ، در ذکر و سجود

کرده پیشانی و فرقش را کبود

هر که دارد دولت اینجا اختیار

کرده نام یا علی ات را شعار

هر که کرده از مسلمانی عبور

زندگی اش تا قیامت جفت و جور ...///s@el   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 1:13  توسط s@el   | 

شعله های زرد آتش چشمان سیاهم را خیره کرده است . و در این اتاق تاریک نمیدانم که ذهنم کجاست ... اما هر جا که هست بسیار دور است و دور .

سیلی شعله های آتش گونه ام را سرخ کرده است . انگار اینجا انتهای زمین است و ابتدای آسمان . اینجا هیچ چیز نیست ... هیچ چیز و نورش تنها الهام گرفته از شعله های زرد آتش است .

تنها کلامی که اینجا حظور دارد کلام سکوت است . گهگاهی نیز صدای تیک تیک آتش ، مهیبی میزند صدای سکوت را ...

این اتاقک کوچک شاید معراج من است به اعماق وجودم . و اینجا سقف چوبی ، پنجره ی دوار ، چوب پاره های هیزم ، خاکستر آتش و زوزه ی باد نیز همراهان من اند در این معراج ...

و آن بیرون تنها چیزی که حظور دارد ، سپیدی برف است و زوزه ی باد . از همین داخل میتوان شیروانی قندیل بسته را تصور کرد ... از همین داخل میتوان بارش تند دانه های برف را از شیشه ی کوچک پنجره دید ... از همین داخل میتوان سرمای سوزان بیرون را فهمید و حس کرد ...

اینجا چیزی حظور ندارد و تنها چیزی که هست اینجا ، حظور گرم احساس است ... و اوج افتخار من این است که در میان این احساس تنها برای دیگران دعا کردم ...

16/11/88  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 1:12  توسط s@el   | 

 

داد از ، این جمله های بی کلام رمز گونه

داد از ، جرم تمام رنگهای سبز گونه

داد از این کوچه های سرد و خالی کنج هرسو

داد از مُهری که خود زد بر زبانش مرد ترسو

داد از آهنگ پرشوری که دارد نام ایران

وای از بازی قایم موشک امروز شیران

داد از الله و اکبر ها به روی بام خانه

وای از تعبیرهای بیدلیل و ابلهانه

وای از عکسی که شد پاره به زیر پای دشمن

وای از برچسب و نام خورده بر  پیشانی من

وای بر آنی که من را میکند حالا بهانه

وای بر مجری نقش کودتای زیرکانه

وای بر آب گلالودی که پر شد از سیاهی

وای بر آنکه همی میگیرد از این آب ماهی

وای بر انسانهایی که همیشه جیره خوارند

با فروش خون های هم وطن ، سرمایه دارند

داد از سرمایه رفته در این وادی به غارت

وای بر هر کس که با جان میخرد پستی ، حقارت

وای بر آنی که اینجا هی فروزد شوم و آتش

وای بر تیغی که رستم زد به بازوی سیاوش

وای بر من وای بر تو ، مرد میدان پس کجا ؟ کو

میکشد افسار دستی ، سالها ما را به هر سو ...///

s@el

-------------------------------------------------------------------------------------------------

   ا«تحانات تموم شد ... فردا میرم به دیار سبز خودمون ... به سرزمین زیبایی ها و مهربونی ها ... و بايد بگم ... همه ي چيزهايي كه اينجاييد . فعلا حافظ ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 21:19  توسط s@el   | 

       کاش حنجره ام کاردکی میشد و میدرید دریچه ی قلبم را تا بیرون ریزد آنچه در آن است . کاش حرفهایم راهی میافت برای بیانشان . کاش میشد طوری بهتر گفت . کاش میشد کمی آرام تر گفت ...

     کاش زیستن کمی بیشتر برایم ارزش داشت تا بگویم آنچه را که بسته است راه زیستن را بر من . کاش میشد برای مورهای لگد خورده کاری کرد و یا حتی برای مورهای لگد نخورده ...

   کاش حنجره ام کاردی میشد و میدرید راه گلویم را تا بتوانم فریاد بزنم و بگویم آنچه را که نباید گفت ... کاش باطل میشد اصل منزجر کننده ی ( جز راست نباید گفت ، هر راست نباید گفت ) ...

    کاش میشد روی چیزهایی که نوشته میشود حساب کرد . کاش میشد روی چیزهایی که گفته می شود حساب کرد . و کاش هر کس چیزی را مینوشت و میگفت که برایش ارزش دارد نه چیزی را که دیگران برایش ارزش قائلند . کاش هر کس برای خودش مینوشت نه برای دیگران ...

    کاش میشد شعری دیگر گفت ... با محتوایی دیگر . با ارزشی دیگر . شعری از روی ایمان . از روی عشق . کاش میشد که شعر ما را به بازی بگیرد ، نه ما شعر را ...

    کاش فقط یک نفر میفهمید مرا ... کاش فقط یک نفر میفهمید حرفم را ... کاش ...

--------------------------------------------------

باز ما ماندیم و شهر بی تپش

وانچه گفتارست و گرگ و روبه ست

گاه میگویم فغانی برکشم

باز میبینم صدایم کوته است /// دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 2:53  توسط s@el   | 

یه روز خدا میخواس بیــــــــــــــــاد بشینه      

آدم  و  حــــــــــــــــوّا رو  بیــــــافــــــرینــه

 

وقتی اومد مشغــــــــــول کـــــارش بشه

خــــــواس یه فرشته دستیــــــارش بشه

 

تو جرگه ی  فرشته هــــــــــــــــا  نگا کرد

از تـــــــو  اونـــــــــا  یه کـــار گـر  جدا کرد

 

گف: برو  ظرفــــــــــــــو  پُر  خاک رُس کن

آب ام بریز یه خـــــــــــــورده گل درُس کن

 

فرشته با کمـــــــــــــــــــــــال میل پا شد

برای تعظـــــــــــــــــــــیم یه ذرّه تــــا شد

 

بـــــا هیکل قشــــنگ و خـــوش  قـــواره

فُــــرغــونــو ور داش بره خــــــــاک بیـاره

 

فـــــرشته هه  خاکــــارو  آوُرد  نشست

هر چی تونس تو خــــاک رُس آب بست

 

همـــــــینه کـــــه جنس بشـــــــر خرابه

دو ســــوّم  کُـــــــــــــــلّ  وجـــودش آبه

 

اگه یه جاش سفته هـــــزار جاش شُله

تقصیـــر  اون  فــــــــــرشته ی  مُنــگُـله

 

خلاصه ، کــــــــــــــار گل به آخــر رسید

میگن خدا یه ذرّه ام تــــــــــــــوش دمید

 

به خــــــــــــــاطر همینه  یک عــــــالمه

هــــــــــــــــوا  تـوی کـــــلّه ی این آدمه

 

نمی دونم خدا چه قــــصدی داشـــــته

که آدمـــــــــــارو  سر کـــــار گـــذاشته

 

از ســــر طـــــــعنه گفته بــــاریکـــــــالا

جدی نگفـــته ، شوخی کــــــــرده والا

 

خودش میگه بشر هبـــــــوط کــــــــرده

بـــــــــا کلّه رو زمین سقــوط کـــــــرده

 

میگن مُخِش حســـــــابی ضربه خورده

خــــــــوبه کــــه زنده مـــونـده و نمُـرده

 

امــــــا حــــــــــــالا همـین خُل و دیوونه

فک میکـــــنه خـدای دنیــــــــــــــــا اونه

بشرمث یه مــــــــــــاهی توی برکه س

فک می کنه دنیــــــــا همیـــــــنه و بس 

 

اون که به برکــــــه ی خــــــودش راضیه

محـــــــــــاله  کـه  بفهمه  دریــــا  چـیه

 

پـــــــــــاشو برو تو آسمونــــــــــا یه سر

تلسکــــــــــوپ ام اگــــــه تـونستی ببـر

 

برو یه چنتــــــــــــا کهکشــــــو نو رد کن

زمینـــــــــو از اونجــــــــــا بشین رصدکن

 

زمین  به قــــــــــــــــدٌِّ  یه ســــر سوزنه

بشــــــــر یه صــــــــــــد هــــــزارم  ارزنه

 

میتونی اون بـــــــــــــالا یه کــــم بشینی

دیکتـــــاتــــــورای  کـــــــــــــوچیکو  ببینی

 

به کـــــار  آدمــــــــــــــــــا  از اون  بلـندی

هی بزنی به روی پـــــــــــــــــات بخـندی 

 

الان تــــــــــا اونجـــــایی که یـاد بنــده س

شــــــیر اگـــــه آدم بُکُــــــشه درنــده س

 

امّــــــــا از اونجــــــــــــایی کـــه عقل داره ـ

آدم اگـــــه شـــــــیر بُکُــشه ، شکـــــــاره

 

هی به خـــــــودش نمره ی عـــالی میده

جــــو نـــورا رو گــــــوشمــــــــــــالی میده

 

الاغ بد بختـــــــــــو بــــــــه هـر بهــــــــونه

رونشــــــو می بنده به تـــــــــــــازیــــــونه

 

خدا وکیــــــــــلی راحــــــــــــــته براتــــون؟

زنگــــــوله  بندازن  تو  گردنــــــا تــــــــون؟

 

قبیله تون تو جــــــــــاده هـــــــا قطار شه

شتر بیــــــــــاد رو کولـــــــتون سـوار شه؟

 

خدا اگه ببینه شــــــیر تــــــــو شـــــــــیره

ممکـــــنه عقلــــو  از بشــــر  بگــــــــــیره

 

بشینه  از روی  حســــــــــاب و نقـــــشه

عقل مـــارو به حیــــــــوونـــــــــا ببخـــشه

 

یه روزصُب ازخواب پامیشی می بیــــــنی

بشر  دوبـــاره  رفته  غــــــار  نشیـــــــنی

 

دیگــــه  بــــــــــاید  تـــــرک  تجمّـل  کنی

هر چی کـــــــه پیش میـــــاد تحمل کنی

 

ببـــر  اومده  دنیــــارو  دس  گــــــــــرفته

حقّـــشو  از آدمــــــا پس گـــــــــــرفــــته

 

امّـــــا تــــــو روحت ام خبـــــــر نـــــــداره

بُلن میـــشی  بـــــــازم  میــــــری  اداره

 

میری تـــــــوی اُطـــــــــــــاق تــر تمـیزت

می بینی خـــــر نشسته پشت مـیــزت

 

 به جــــــــان تــــو جنــــــــاب خر حقّشه

حقّـــشه کــــــــــه مدیــــــــر کُـلّت بشه

 

شک  نـــــــدارم ، اگـــه  دو روز  بگــذره

میگن این از  قبــــــلیـه  بهتـــــر تـــــــره

---------------------

شیــــر  اگــــــــه  پستی  بپـذیره ، آنی

دنیـــــا  میــــشه  یــــه جنگل  جهــانی

 

جـــــونـــورا صــــــــــــاحب قدرت میشن

جنگـــا دیگه فقـــــــــط میشه تن به تن

 

تفــــنگــارو جــــم  می کنـــــن  دو روزه

می بــــرن و می چیـــنـنش تـــــو مـوزه

 

بـــــــــرای اینــــکه  روز خــــوش  ببـینن

سـلاح  هســــته ای  رو  ور می چیـنن

 

لبــاس قــانـــــونـــــــــو  بـه تن می کنن

خوردن گـــوشــــــــــتو  قدغن  می کنن

 

وقتی ببـــــینی چـــــــــــــــاره ای نداری

میـــــری می افتی به گیــــاه خـــــواری

 

می بیـنی آدمـــــــــــــا کنــــــار خـــــرن

دارن بــــاهم تــــــــــوی چمن می چرن

 

یــــــــه دفـعه ای ممکنه روبـــــــاه شَل

بشه رئیس  ســــــازمـــــــــــــان ملـــل

 

کــــــــــــاپیــــتولاسیونِ  بشر  بــــاطـله

کسی شپش هـــــم بُکُـــــشه قــــاتله

 

ممکنه طبق مصلحت مــوش کـــــــــور

بشه تو این دنیـــــــــا رئیـس جمهـــور

 

نگو کــــه موش کـــور ســــــــواد نداره

میگیم یکی بــــــره بـــــــراش بیـــــاره

 

یه دونــــــــه دکتــــــرای آکـــسفوردی

یکی دو دست هم لبــــــــــاس لرُدی

 

لبــــاســـارو تنش کنـه مـــــاه میشه

رئیس جمهور چی چیه، شاه میشه

میای خونه  خورد و خمــیر و خسـته

می بینی کرگدن به جـــات نشسته

 

رو مبلتـــــون یــــه پنگــــــوئن لمـیده

یه گـــــــوشه هــم الاغ دراز کشیده

 

اون طرف ام  بـــــو قلمون یه کــــاره

رفته نشسته پــــــــــای مــــــاهواره

بیـــــایم از این به بعد عــــادت کنیم

حقـوق حیــوونــو  رعـــــــــایت کنیم

 

دیگه رو حقٌ مــــــــورچه پــا نذاریم

برای سوسکا دمــــپایی نیـــــــاریم

استاد خلیل جوادی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 1:51  توسط s@el   | 

سلاااااااااااااااااااااااااااام .

     من اووووووومدم . با روحیه ای مضاعف . یه ریکاوری حسابی کردم  .کلی حال داد . جاتون واقعا خالی بود . میشه گفت تقریبا جای درسام هم خالی بود ...

    کارهای زیادی دارم که براتون بذارم . اگه لطفتون رو از من دریغ نکنید و هی بیاید و دلگرمی هاتون رو بهم هدیه کنید آروم آروم میذارمشون براتون ...

    این کارم اسمش سرابه .اولین بار تو انجمن شعر دانشگاه خوندمش . امیدوارم خوشتون بیاد .////////////// راستی نظر یادتون نره ها !!!!!!!!!!!!

 

دوره ی دل باختنا ، به سر اومد حسابی                        حرفهای عشق و عاشقی ، همه شدن کتابی

آدم بدون حوا ، غرق تو عشق و حاله                            قلبای چک نویسی ، همه شدن مچاله

توی خیابونای شلوغ تو هاج و واجی                            که آدما چه آسون ، دل رو زدن حراجی

هر کی واسه یه کاری ، داره میره خیابون                       میفروشه قلبشو ، به هر کسی چه آسون

هر کی که عشق یک نفر ، توی دلش بمونه                    همه سرش داد میزنن ، بهش میگن دیوونه

بیشتر خونه هامون این روزا صفا ندارن                         همه دارن همدیگه رو زود سر کار میذارن

بچه ها که بزرگ میشن خونه ها سوت و کورن                    آدما این روزا ، همه تو حسرت و غرورن

نمیدونم طلا واسه زن چه بهایی داشته                        به خاطرش پا رو گلوی شوهرش گذاشته

مردای نامردمون ، وقتی که کار نداشتن                      سه چار تا بیوه زن رو ، باز سر کار گذاشتن

نمیدونم آدمامون مقصداشون کجاهه                        که اینجوری راه و دارن یه راس میرن بیراهه

اینجا همه دارن میرن یه جای تاریک و دور                راه و بخوای پیدا کنی باید بگردی به زور

اینجا که آدما با یه پنج هزاری تحریکن                      نمیدونم حق با کیه ، کیا دارن راس میگن

آدما واسه همدیگه دارن میرن زیر آبی                       دلهای ناشکسته رو بازی میدن حسابی

عده ای اینجا دارن ، میمیرن از حسودی                     آدم مغرور یادته از اولش چی بودی ؟

آدم لباس به تن داره که خیلی بیخود شده                 بهش بگی ، میگه برو بابا اینا مد شده

اونهایی که شکمهاشونرو بدجوری سیر دیدن                یه گوشه ای نشستن و به دیگرون گیر میدن

میگن فلانی رنگش ، آبی و سبز و زرده                  از لباسش نمیشه فهمید که زنه یا مرده

اونیکی اونجا داره ، بدجوری بد میخنده                   دیروز پراید ، ماشین امروزش چرا سمنده ؟

آی آدما خدا وکیلی دیگه دس به کار شین                  این همه خواب بودین حالا وقتشه که بیدار شین

نیومدیم روی زمین که اینجوری هدر شیم                  تو کوچه های زندگی اینجوری دربه در شیم

شیطونی که میگن همیشه اینجا در کمینه             چیز عجیبی نیست همین خواب شماست ، همینه

باید دوباره بذاریم خشتهای زندگی رو                      باید به جا بیاریم ازنو رسم بندگی رو

فکرای پوسیده و بد باید بازهم خوب بشن               جنس خراب قلبامون دوباره مرغوب بشن

آدم باید تلاش کنه روی زمین دوباره                   شادی رو واسه دیگرون به ارمغان بیاره

فیس و افاده ها باید برن تو آشغال دونی              چون که یکی دو روز به دنیا اومدیم مهمونی

عمرمون هی داره میره ولی ماها تو خوابیم          توی کویر زندگی درگیر یک سرابیم

s@el

۸۸/۹/۲۸

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 5:28  توسط s@el   | 

حرف اول : تاسوعا و عاشوراتون تسلیت ... حسین ( ع ) چراغ هدایت و کشتی نجات است ... شماهاییکه با شناخت و چشمی باز، این روزها ، دل و دیده هاتون رو گربان کردین و دارین برای بزرگترین مرد مبارز با ظلم و ستم ، اشک میریزید ... وقتی دلاتون آسمونیه ، دعای ما یادتون نره که بدجوری محتاجیم ... این روزها همه جا سیاه شده . سر در مغازه ها ، اطراف خیابونا ، مسجدها ، هیئت ها ، همه جا و همه جا ... بیاید تو بین این همه سیاهی و اندوه ، با چشمهای خیسمون به عاشورا ، با دیدی باز نگاه کنیم که حسین شهید شدی تا بشر هیچ وقت با چشمهای بسته به اطرافش نگاه نکنه . ------------------------------------------------------------------------------------------------------- حرف دوم : فرجه هامون شروع شده و اومدیم تعطیلات .از اینکه نمیتونم به دوستای گلم سر بزنم واقعا عذر میخوام . انشا الله وقتی سرم خلوت شد جبران میکم . ... باز هم معذرت میخوام ... تنهام نذارید . دعا کنید تاهمه بار دیگه از گذر گاه امتحانات این ترم هم به سلامت عبور کنیم .... --------------------------------------------------------------------------------------------------------- حرف سوم : با دو روز تاخیر باید بگم : زمستونیا ، دی ماهی ها ، سومی ها ، تولدمون مبارک ...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 23:38  توسط s@el   | 

 

پاییز مثل برق و باد اومد ورفت .درست مثل تابستون .داره زمستون میشه . با اینکه هوا آفتابیه ، ولی دارم بوی برف رو حس می کنم . داره زمستون میشه و چشمام دارن همه چیز رو سفید میبینن . داره زمستون میشه و من خیلی خوشحالم .

 زمستونی های بهار دل . حواستون هست !!! داره زمستون میشه ها !!!

 

امشب شب یلداست . بیدار دلانی که همدم همه ی شبهای سالید . و خفتگان بیدار دلی که امشب رو بهانه ای برای بیدار موندن و با هم بودن می دونید . یلداتون مبارک ...

 

 

 میدونم . میدونم زمستون هم همین جوری میاد و میره ومن وخیلی های دیگه باید واسه تموم شدنش یه پست مخصوص دیگه بذاریم . همون طور که واسه تابستون گذاشتیم . ولی بیاید تا باور کنیم دوست داشتن حداقل کاریه که میتونه به لحظه های عمرمون معنای واقعی بده . پس بیاید امشب بلند فریاد بزنیم  : آآآآآآآآآآآی آدمااااااااااا . دوستتون دارم .

چقدر قشنگ گفت آلبرت انیشتین که : سرعت گذر عمر از سرعت نور هم بیشتر است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:0  توسط s@el   | 

   دوستهای گلم . مرسی که مکرر بهم سر میزنید و دلگرمی میدید . واقعا ممنونم ....

اخیرا اتفاقاتی تو کشورمون افتاده که نمیدونم باید اسمش رو چی بذاریم . ولی هر چی که هست نشون دهنده ی خیلی چیزهاست . اینکه عده ای دارن کارهای نیمه تمومشون رو کامل میکنن . دارن از آب گلالود ماهی میگیرن . دارن با پاره کردن عکس شخصیتهای مختلف و بازتاب یک طرفانه ی ماجرا ُ همه چیز رو به نفع خودشون تموم میکنن . باید هشیار بود . ... باید نگاه کرد که اینها کیان و دارن واسه چی این کار ها رو میکنن و بعد درست بازتابش نمیدن ... فردا هم که معترضین برای تظاهرات در کمال ناباوری مجوز گرفتن . خدا به خیر کنه ... در مورد حوادث اخیر شعری دارم که هنوز کامل نیست . ولی تو پست بعدی حتمت میذارمش . پس تا اون موقع فعلا همین کارم رو داشته باشید که جدید هم هست ... ///  . فعلا ...

------------------------------------------------------------------------

 هم نفسا ، بیاید با هم ، فرار کنیم از این قفس  

دلم گرفته از تموم خاطرات پیش و پس 

دلم گرفته از غبار شوم روی پنجره

از این سکوت بیدلیل انتهای حنجره

همنفسا، بیاید بریم ، خاطره رو جا بذاریم

با هر قدم پاهامونو انتهای راه بذاریم

بیاید بریم ، که رو زمین ، جایی واسه ما چندتا نیست

کسی دیگه ، طرفدار گریه های بی صدا نیست

بیاید بیریم ، بیاید بریم ، تا انتهای آسمون

شاید که قسمت همینه ، اونجا با هم شیم همزبون

اینجا تموم کارامون انگاری بچه بازی

کار بزرگم که کنیم ، رسوای سنگ اندازیه

 هم زبونا بیاید با هم ، بریم یه جای دور و دور

به جونتون خسته شدم ، از کوچه های سوت و کور

بریم به جایی که بجز خوبی صدایی نباشه

جایی واسه حسرت دوری و جدایی نباشه

بریم به جایی که نشه هرچی رو توش با پول خرید

ضامن عهد مردونگی باشه نه چک، سفته ، رسید

اونهایی که اینجا دارن رو تخته سنگ گل میکار

برای کارهای بزرگ عقده ی صدساله دارن

تا کی باید بشینیم و به همدیگه زل بزنیم

با دستامون از این زمین تا آسمون پل بزنیم

ای آدما خدا همین دور و برا پیش ماهاست

قسم به چشماتون که هر چی میبینید عین خداست

 

s@el

19/9/88

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 10:12  توسط s@el   | 

بدجوري سينه ام پر است . بدجوري بغض دارم . بدجوري تمام وجودم پر از تهي ست . بدجوري آتش گرفته تمام داشته ها و نداشته هايم . نميدانم ايراد كار از كجاست ... ولي بدجوري آب و روغن قاطي كرده ام ... نميدانم مرا چه ميشود . نميدانم بايد چه كنم . نميدانم با اين دل شكسته چه بر سر من و زندگي ام خواهد آمد . نميدانم براي چه زنده ام . نميدانم براي چه نفس ميكشم . نميدانم براي چه ميآيم و ميروم ... انگار تمام تلاش هفتگي ام يك روزه به باد ميروم . ماه ها گذشت و من هنوز حيرانم كه چرا ديگر درونم هيچ چيز توان جنبش ندارد . ماه ها گذشت و نميدانم چرا هنوز آتشم زير اين همه يخ و برف و باران هنوز زير خاكستر است و با تلنگر چوب پاره اي خشك زبانه ميكشد و همه چيزم را ميسوزاند .
نميدانم ديگر بايد به كه بگويم . يعني كوبيدن واژگان بر روي اين دكمه هاي منزجر كننده براي تسلاي دل من كافيست ؟؟؟ نميدانم . باور كنيد نميدانم كه بيمارم يا نه. شما چه ؟ شما ميدانيد ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 3:58  توسط s@el   | 

زیبا ... زیبا هوای حوصله ابریست . چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا .زیبا ... زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو میچرخد .از من مگیر چشم . دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد . یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود . یادم بده چگونه نگاهت کنم که طرّی بالایت در تند باد عشق نلرزد . زیبا... زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم .آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم. آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است . زیبا چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است . من دزد شعرهای چشم تو هستم ...

زیبا ... زیبا کنار حوصله ام بنشین . بنشین مرا به شط غزل بنشان .بنشان مرا به منظره ی عشق .بنشان مرا به منظره ی باران .بنشان مرا به منظره ی رویش . من سبز میشوم . زیبا ستاره های کلامت را درلحظه های ساکت آرام عاشق بر من ببار . بر من ببار تا که برویم بهار وار . چشم از تو بود و عشق بچرخانم بر روی این مدار ...

زیبا . زیبا تمام حرف دلم این است .من عشق را به نام تو آغاز کرده ام .در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا ...

باتو این منم و باتو سرشارم از هرچه زیباییست ... پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد و ملال تنهایی از چشمهایم .

من ازدوردستهایم .از مزارع گندم . از گردهای جالیز .و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد . روزها آبی میپوشد و شبها پیراهنی بلند که تاب میخورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن .

من از دوردستهایم. از کوچه های کودکی .از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کش دار زمستان و از چشمان هستی بخش مادرم که تمام مهربانی اش را در نگاهش به من میبخشید . باورم کن که شعر در من طغیان یگانگیست و حماسه ی دوست داشتن. من دیگر گونه دوست میدارم .و دیگر گونه یگانه ام . مرا تنها میتوان با من سنجید و تو را تنها با تو که سالهاست در جستجوی تو بودم .

با تو آبی میبینم تمام بینایی ام را . چشمانت شکوه شکیبایی ، گیسوانت ادامه ی بارانها و دلت ترانه ی دریاهاست .

زمرمه ی سر انگشتان باد در خواب خوش گیسوانت زیبایی شاعرانه ایست که دلم را به بازی میگیرد و نجابت کلامت آنچنان که هر کلام دیگر را بیرنگ میکند . در چشم انداز هر کجای طبیعت تو را میبینم . در چشمه ،در رود ، در دریا ، در گل ، در درخت ، در جنگل ، در دره ، در دشت ، در کوه . با این همه هنوز در تو حیرانم که تمامی عشقی در یک وجود و تمامی آرزویی در یک لباس ...؟

 

خسرو شکیبایی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 9:49  توسط s@el   |